یک روز جدید

... A New Day Has Come

یک نظرسنجی برای یک روز جدید
ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: یک روز جدید ،دلنوشته های من

کدام مطالب یک روز جدید را بیشتر دوست دارید؟

لطفا اگر شما هم دوست دارید در این نظرسنجی شرکت کنید، به این صفحه سری بزنید:

 

یک نظرسنجی برای یک روز جدید


فردا را چه باک!
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ٩ آذر ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: یک روز جدید ،جملات زیبا ،مطالب مفید برای زندگی نکته های مفید ،اوشو osho

فردا را چه باک!

اکنون

زندگی ابداً اسرارآمیز نیست.

بر هر برگ درخت،

بر هر ریگ ساحل،

زندگی را می خوانیم.

این زندگی است که در پرتو آفتاب می رقصد.

هر آنچه می بینی، خود زندگی است با تمام زیبایی،

آن کس که عزت نفس دارد،

می گوید: فردا را چه باک!

چرا که امروز را به تمامی زیسته ام.

اوشو

پی نوشت:

اگر دوست داشتید این مطالب را هم بخوانید (کافیست روی عناوین شان کلیک کنید) :

 


راز خوشبختی…!
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: یک روز جدید ،قصه های شهرزاد ،سعادت و خوشبختی ،پائولو کوئیلو

راز خوشبختی…!

راز خوشبختی

مغازه داری پسرش را فرستاد تا از خردمندترین مرد دنیا سوال کند، راز خوشبختی چیست؟

پسر چهل روز در صحرا سرگردان بود و سرانجام به قلعه زیبایی رسید که در  بالای کوه مرتفعی قرار داشت. مرد خردمند آنجا زندگی می کرد.

پسر وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن دیده می شد… مرد خردمند با همه صحبت می کرد و پسر مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا نوبت او شود.

مرد خردمند با دقت به توضیحات پسر در مورد آمدنش گوش داد، و گفت که در آن لحظه وقت ندارد در مورد راز خوشبختی به او توضیح بدهد.

به پسر گفت که در قصر گشتی بزند و دو ساعت بعد باز گردد.

مرد خردمند قاشقی که دو قطره روغن در آن بود به پسر داد و گفت: در ضمن می خواهم کاری انجام دهی.در حالی که مشغول گردش هستی، این قاشق را هم با خودت ببر اما نباید بگذاری قطرات روغن از آن بریزد.

پسر چشمش را به قاشق دوخت و مشغول بالا و پایین رفتن از پلکان قصر شد. بعد از دوساعت نزد مرد خردمند بازگشت.

مرد خردمند پرسید: خوب، آیا قالیچه های ایرانی را روی دیوارهای تالار غذاخوری بودند، دیدی؟ آیا باغی را که ده سال طول کشید تا سر باغبان آن را بیاراید، دیدی؟ آیا در کتابخانه من متوجه دست نوشته های زیبای روی پوست آهو شدی؟

پسر خجالت زده شد و اعتراف کرد متوجه هیچ یک از آنها نشده است. تمام توجه پسر این بوده که روغنی را که مرد خردمند به او سپرده بود، نریزد.

مرد خردمند گفت: پس دوباره برو و شگفتی های دنیای من رو ببین. اگر خانه کسی را نشناسی نمی توانی به او اعتماد کنی.

پسر آسوده خاطر شد، قاشق را برداشت و به تفحص در قصر پرداخت و این بار متوجه همه کارهای هنری سقف و دیوارها شد…

وقتی نزد مرد خردمند بازگشت، جزئیات تمام چیزهای را که دیده بود برای او تعریف کرد.

مرد خردمند پرسید: پس قطرات روغنی که به تو سپرده بودم، چه کردی؟

پسر به قاشق نگاه کرد و دید روغنی در آن نیست.

خردمندترین مرد عالم گفت:

خوب نصیحتی به تو می کنم و آن این است که راز خوشبختی یعنی دیدن همه شگفتی های جهان به این شرط که هرگز قطرات روغن درون قاشق را فراموش نکنی…

 از کتاب «کیمیاگر»

اثر «پائولو کوئیلو»

... راستی.. اگر دوست داشتید، قصه ی «ارزش زندگی»، از سلسله «قصه های شهرزاد» را هم از اینجا بخوانید.


کار خود را انجام دهید، سپس رها کنید!
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: یک روز جدید ،آرامش در زندگی ،موفقیت و کامیابی ،افکار مثبت

کار خود را انجام دهید، سپس رها کنید!

تائوت چینگ

آن چه ریشه دارد، آسان تغذیه می شود.

آن چه به تازگی رخ داده، آسان اصلاح می شود.

آن چه خشک و سخت است، آسان می شکند.

آن چه کوچک است، آسان گسترده می شود.

از مشکلات، قبل از وی دادنشان جلوگیری کنید.

به هر چیز قبل از به وجود آمدن، نظم بدهید.

درخت کاج عظیم

از بذری کوچک می روید.

و سفر ِ هزار فرسنگی

با یک گام آغاز می شود.

با عجله در عمل، شکست می خورید.

با سعی در فهمیدن، مسائل را از دست می دهید.

با زور زدن برای تکمیل کاری،

آنچه به تقریب کامل بود را خراب می کنید.

فرزانه با اجازه دادن به روند طبیعی رخدادها

اقدام می کند.

او در پایان، به همان آرامی است که در ابتدای کار.

.

کاسه ی خود را بیش از اندازه پر کنید؛

لبریز می شود.

چاقوی خود را بیش از حد تیز کنید؛

کند می شود.

به دنبال پول و راحتی باشید؛

دلتان هرگز آرام نمی گیرد.

به دنبال تایید دیگران باشید؛

برده ی آن ها خواهید بود.

.

کار خود را انجام دهید، سپس رها کنید.

این تنها راه آرامش یافتن است.

 

از کتاب: تاتوتِ چینگ

برگردان: فرشید قهرمانی

.

پی نوشت:

تاتوتِ چینگ – یا دائو د ِ جینگ – را می توان کتاب طریقت هم نامید. درباره ی لائوتزو – نویسنده ی آن – اطلاعات دقیقی در دست نیست. گفته می شود او در زمان کنفسیوس، حدود پانصد و پنجاه سال پیش از میلاد مسیح، در چین زندگی می کرده و به سِمَت بایگان در دربار یکی از پادشاهان آن زمان مشغول بوده است. آن چه از او باقی مانده همین کتاب است؛ راهنمای هنر زندگی و خرد ناب. یکی از عجایب باقی مانده از روزگاران کهن.

 

راستی ... تازگی ها به وب سایت «یک روز جدید»سر زده اید...؟


از آموزه های جوانگ زه، حکیم یونانی
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: یک روز جدید ،آرامش در زندگی ،هر روز بهتر از دیروز ،نور درون نور خوش بینی

از آموزه های جوانگ زه، حکیم یونانی

.

درخت بزرگی دارم ،از آن گونه که بی بار و بر خوانند.

کنده اش کوژ است و فراوان گره دارد، شاخه هایش بسیار کج است.

به هیچ طریق نتوان برید تا فایده ای به بار آرد.

هیچ درودگری به آن نمی نگرد.

چنین درخت تناور آیا بی فایده است؟

آموزه های جوانگ زه

پس در زمین بایر، در جای تهی بکارش.

دورش بگردش درآی و وقت بگذران، زیر سایه اش آرام گیر.

هیچ تبر و اره ای قصد آسیبش نکند.

هرگز کسی نبُرَدَش.

در جایی که بسیاری می خواهند از شما دیرکی بسازند که در جای خود محکم و پایدار و خشک و سخت و بی روح بایستید،

دائو از شما می خواهد جوانه ای باشید،

درختی جوان که کم کم شاخ و برگ می گیرد،

شکوفه می دهد و در زمان خود بارور می شود،

ولی در تمام این مدت همواره با نسیم و کوران زندگی می رقصد.

.

از: این کتاب بی فایده است

نویسنده: توماس مرتون

مترجم: علی رضا تنکابنی


راستی … چرا طوطی ها حرف می زنند؟
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ شهریور ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: یک روز جدید ،هر روز یک شگفتی ،دوست دوستی دوست داشتن

راستی … چرا طوطی ها حرف می زنند؟

نمی دانم یادتان هست یا نه که در پست بیایید کمی مثل کودکان باشیم…! ، آنجا که می گفت: “کشف کنیم ببینیم بعضی چیزها چطوری کار می کنند. حتی اگر به زندگی ما بی ربط باشند، فقط بخاطر اینکه برای مان جالب هستند.” تصمیم گرفته بودم در مورد اینکه اصلا طوطی ها چرا و چطور می توانند صحبت کنند، جستجویی انجام بدهم و چکیده ی نتیجه ی این جستجو را برای شما دوستان خوبم در برگه ی دانستنی های شگفت انگیز هم بگذارم.

مطالب جالب اما تکراری زیادی در سایت های ایرانی پیدا کردم که اگر خودتان هم یک جستجوی کوچک در اینترنت انجام دهید می توانید بیشتر در موردش بدانید.

اما مطلب جالبی را در این زمینه در یک سایت انگلیسی پیدا کردم که در سایتهای فارسی به این شکل بهش نگاه نشده بود و سعی کردم این مطلب را از آنجا انتخاب کنم و در سایت برای شما دوستان خوبم هم قرار بدهم و امیدوارم شما هم دوستش داشته باشید.

این مطلب می گفت:parrot

از آنجا که طوطی ها موجوداتی اجتماعی هستند، به نظر می رسد آنها نیاز به شکلی از ارتباط دارند که آنها را قادر به تعامل با اطرافشان کند. اما اگر هیچ طوطی دیگری در اطراف او نباشد که با او صحبت کند، چه؟ آیا باید آن طوطی خانگی مانند یک عاشق بیمار! در فراغ و انتظار طوطی دیگری برای صحبت کردن برای همیشه باقی بماند؟

طوطی ها موجودات پر سر و صدایی هستند اما نادان نیستند.

یک طوطی تقریبا می تواند به سرعت متوجه شود که انسانهایی که در اطراف او هستند، گروه اجتماعی خودشان را دارند و دور هم جمع شده اند که با هم صحبت کنند.

به خاطر اینکه معمولا آدم هایی که در یک خانه هستند، به یادگیری زبان طوطی ها مجهز نیستند، طوطی خودش شروع می کند تا با سخن گفتن با محیط اطرافش ارتباط برقرار کند.

این برای طوطی یک روش قدرتمند است تا خودش را به بخشی از گروه تبدیل کند. در ذهن پرنده، یاد گرفتن زبان آن خانه، راهی است تا توجه اطرافیان را به خود جلب کند و نیازهایش را برآورده کند.

 یک طوطی که شروع به صحبت می کند یا از صداهایی که در خانه هست تقلید می کند، طوطی ای است که علاقمند به آدمهای اطرافش است.
مانند یک پرنده ی وحشی که علاقمند به پرنده های اطرافش است تا لانه بسازد، غذا پیدا کند یا در برابر خطرات از خود محافظت کند.
خوب… اگر شما طوطی ای دارید و دلتان می خواهد به او حرف زدن را یاد بدهید، از اینجا به بعد را با دقت بیشتری بخوانید:
............
ادامه ی این نوشته را لطفا از اینجا بخوانید:


صبر
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳ امرداد ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: یک روز جدید ،آرامش در زندگی ،صلح آرامش ،امید و امیدواری

صبر

آدمی با صبر و شکیبایی به همه چیز می رسد.

صبر

این سخن ناگفته ای نیست زیرا کلام خداوند که «مردمان صبور را اجری تمام و مزدی بزرگ مقرر فرموده» بر این گفته برهانی روشن است.

در این گنبد گردنده که روشنایی خورشید هر دم به خانه و مسکن ما آدمیان می تابد، روح شکیبایی را در همه جا و همه چیز در نهان و آشکار می توان مشاهده نمود.

در کان سیاه و تاریک ذغال سنگ، که باقیمانده اعصار گذشته گیتی است، صبر درخشش الماس را از آن بیرون کشیده است.

یاقوت بدخشان و فیروزه آسمان گون سالها رنج صبر برده اند تا روزی زینت دست عروسان و زیور گردن ماهرویان گردیده اند.

این درخت تناور که تابستان زیر آن می آرمیم و از میوه های شیرین آن می خوریم سالی چند باغبان تلخی و زحمت آبیاری و نگهداری آن را تحمل کرده که اکنون، ثمر آن را در مذاق خود شیرین می یابیم.

همچنین آن جوانی که امروز چشم و چراغ خانواده ای شده و وجودش منشاء اثری گردیده است، روزگاری دراز سختی ها و تلخ کامی ها و شبهای تار بیماری را بر پدر و مادر خود هموار کرده و آنها شکیبایی و تحمل نموده اند، حال وجود عزیزی شده که می تواند بهره نیکو به انسانها برساند.

همین چند سخن کوتاه کافی است که مقام صبر را دریابیم و هر گاه چون امر مشکلی زندگی ما را به رنج انداخت و کشتی حیات ما در دریا به موج شدید برخورد کرد آشفته و هراسان نگردیم، زیرا در سایه صبر این رنج را گنجی شایگان و آن موج را آرامشی پنهان در پی خواهد بود.

عباس ثابت

از کتاب: برای دخترم

اگر دوست داشتید، سری هم به پست های:

در وب سایت «یک روز جدید» بزنید.


داستانی برای دوستی و عشق
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۸ امرداد ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: یک روز جدید ،عشق love ،دوست دوستی دوست داشتن ،مهربانی همدلی

داستانی برای دوستی و عشق

کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می‌رفت.. دم‌جنبانکی که همان اطراف پرواز می‌کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.داستانی برای دوستی و عشق
کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
دم‌جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟داستانی برای دوستی

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم‌جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.
کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.
دم‌جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد!
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.
دم‌جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.
دم‌جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند!
کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!
دم‌جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم!
دم‌جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم‌جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می‌زنی.
کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟
دم‌جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، میتواند عاشق بشود.
کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم‌جنبانک گفت: یعنی.. بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار..
کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید؛ اما دمجنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.
داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت..
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید؛ اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید!
کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم‌جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی؛ اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم‌جنبانک چه می گوید؛ اما فکر کرد لابد درست می گوید؛ روزها گذشت.. روزها، هفته ها و ماه ها.. و دم‌جنبانک هر روز میآمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می‌خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش برمی داشت و می خورد و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم‌جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم‌جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟
دم‌جنبانک گفت: نه، کافی نیست.
کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.
دم‌جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد..
اما سیر نشد.. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند..
کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ‌ترین صحنه ی دنیاست و این دم‌جنبانک قشنگ ترین دم‌جنبانک دنیا و او خوشبختترین کرگدن روی زمین!

وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت: دم‌جنبانک، دمجنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی؛ اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟
دم‌جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دمجنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می‌افتد یعنی چی؟
دم‌جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می‌شوند!

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟
دم‌جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.
کرگدن باز هم منظور دم‌جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم‌جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم‌جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!

شل سیلورستاین

اگر دوست داشتید، سری هم به این پست ها در وب سایت «یک روز جدید» بزنید:


چگونه با حسرت ها و تاسف هایمان کنار بیاییم؟
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱ امرداد ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: یک روز جدید ،آرامش در زندگی ،موفقیت و کامیابی ،مطالب مفید برای زندگی نکته های مفید

چگونه با حسرت ها و تاسف هایمان کنار بیاییم؟

بسیاری از ما بخاطر حسرت ها و تاسف ها و پشیمانی هایی که در زندگی مان داشته ایم، افسوس می خوریم! ما می دانیم که آنها، می توانند ما را به بدترین دشمنانِ خودمان مبدل سازند.حسرت

برخی رویدادهای گذشته که ما را آزار می دهند همانهایی هستند که در آن زمان تصور می کردیم داریم بهترین تصمیم را می گیریم یا بهترین کار را انجام می دهیم. اما اکنون خودمان را بخاطر همان کارها سرزنش می کنیم که می دانیم تحت تاثیر عوامل بیرونی و عجولانه انجامشان داده ایم، نه با گوش دادن به ندای خودِ برترمان و یا به شهود و وجدان مان.

در زمان های دشوار، وقتی احساس می کنیم هیچ چیز خوب نیست، بهترین کاری که می توانیم بکنیم این است که سعی کنیم کشف کنیم اکنون چه کاری می توانیم انجام دهیم تا بتوانیم تغییری را در این لحظات سخت برای خود ایجاد کنیم.

پشیمانی، تاسف و حسرت، همیشه مشتاق است که جواب این پرسش های ما را بداند.

به این گفتگوهای درونی گوش کنید:

” چرا من با فلان کس مشورت کردم و قبل از اینکه خودم تصمیم درستی بگیرم به نصیحت او گوش کردم؟”

“چرا قبل از اینکه مسافرت و تفریح مون رو خراب کنم، سعی نکردم تصویر بزرگتر رو ببینم؟”

“چرا با اون حرف و خواسته ی بدون فکرم، رابطه مون رو خراب کردم؟”

” اگر فقط …”

“چی میشد اگر …”

و … گفتگوهای بیشماری نظیر اینها …

اغلب؛ نتیجه ی این کاوش هایی که در گذشته های تلخ مان انجام می دهیم، از دست رفتن انرژی و اتلاق وقت است.

بسیاری از معلمان معنوی، اندرز می دهند که در همین لحظه ی حال باقی بمانید و متوجه شوید که شما نمی توانید گذشته را از نو بسازید. آنچه که رفته، رفته. اجازه دهید همینگونه باشد و اجازه دهید تا برود …

اما، شاید راه های بهتری هم وجود داشته باشد که دیدگاه جدیدی را پیش روی ما قرار دهد.

بیایید چند تا از این روش ها را با هم بخوانیم، که ما را قادر می سازند به حسرت و تاسف های مان طوری شکل بدهیم که به ابزار مثبتی برای تغییر ما تبدیل شوند:

۱- به جای اینکه مدام، خود را سرزنش کنیم و در گذشته ی خود گیر بیفتیم، به گذشته فقط برای اینکه ببینیم چه درسی از آن درد یا شکست می توانیم بگیریم، نگاه کنیم و از آن یاد بگیریم. به این طریق، می توانیم از تاسف و افسوس و اندوه مان به عنوان کاتالیزوری برای ایجاد تغییر استفاده کنیم.

۲- هرگاه تاسف و پشیمانی، نیروی ما را تحلیل می بخشد، ما تمام چیزهای خوبی را که با کارها یا تصمیم های دیگرمان وجود داشته اند را نادیده می گیریم. پس هر وقت دچار تاسف و حسرت می شویم، سعی کنیم زمانهایی را هم به خاطر بیاوریم که کارها و تصمیمات درستی گرفته بودیم و برای ما شادی و لحظه های خوبی در پی داشتند.

و حالا بررسی کنیم که آن خاطرات خوب و شیرین، چطور می توانند از خاطراتی که برای مان حسرت و تاسف به همراه داشتند، جدا شوند. و اکنون با تشخیص این موضوع که ما می توانیم در انجام دادن کارهایی که با خاطرات مثبت مان سازگاری دارند، ثابت قدم و مصمم باشیم؛ نگرش مان را تعدیل کنیم.

۳- نگرش و حسی که از قدردانی نشات می گیرد، همیشه می تواند در مواجهه با احساس هایی مانند تاسف و حسرت، مفید و سودمند باشد. تاسف به ما کمک می کند تا روشن کنیم چه چیزی برای ما مهم است و چه چیزی مهم نیست.

این موضوع کمک می کند تا از خداوند، بخاطر اینکه این احساسات را در ما به وجود آورده تا به یاری شان راه درست را پیدا کنیم و برگزینیم، تشکر و قدردانی کنیم.

۴- در پایان، این حرف «هنری دیوید ثورو» (Henry David Thoreau)، را به خاطر بسپاریم:

بهترین استفاده و فایده را از تاسف های خود ببرید. هرگز غم و اندوه را در دل خود خفه و خاموش نکنید. از آن مراقبت کنید و آن را گرامی بدارید، تا وقتی که به آنجا برسید که یک فایده یا میوه ی جداگانه و کاملی از آن به دست آورید. پشیمانی و افسوس عمیق؛ یعنی: زندگی را از نو آغاز کردن… در ماجراجویی های بزرگ زندگی، رو به جلو حرکت کنید و از ریسک کردن نهراسید.

پشیمانی

پس بیایید این جمله را به خاطر بسپاریم:

« پشیمانی و افسوس عمیق؛ یعنی: زندگی را از نو آغاز کردن …»

 

منبع: spiritualitypractice


۴۰ راه آسان برای اینکه بتوانیم کمی به خودمان استراحت بدهیم(۲)
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: یک روز جدید ،مطالب مفید برای زندگی نکته های مفید ،موفقیت و کامیابی ،آرامش در زندگی

۴۰ راه آسان برای اینکه بتوانیم کمی به خودمان استراحت بدهیم(۲)

استراحت

سلامتی، بزرگترین دارایی است.

قناعت، بزرگترین گنج است.

اعتماد، بزرگترین دوست است.

                                لائو تزو

در قسمت اول این نوشته  گفتم که علت گذاشتن این پست این است که ما گاهی در زندگی با روحیه شاداب و خستگی ناپذیری به پیش می رویم. اما گاهی هم می شود که احساس می کنیم بیش از  ظرفیت جسمی، ذهنی و روحی مان را برای پیش رفتن در مسیر زندگی به کار گرفته ایم و احساس خستگی می کنیم.

و قرار شد چند راه آسان و کاربردی را برای اینکه بتوانیم کمی به خودمان استراحت بدهیم یاد بگیریم. در قسمت اول با ۱۰ روش برای استراحت جسمی و ۱۰ روش برای استراحت ذهنی آشنا شدیم. اگر هنوز آنها را نخوانده اید، شاید بد نباشد قبل از خواندن این پست، آنها را بخوانید و ابتدا با آنها آشنا شوید و …

حالا بیایید ببینیم ۲۰ روش دیگر چه می تواند باشد …

چگونه از لحاظ احساسی به خود استراحت بدهیم؟

۲۱- خود را از احساسات تان رها کنید.

می توانید اینکار را با نوشتن احساسات تان بر روی کاغذ و سپس سوزاندن آنها انجام دهید. یا این دست نوشته ها را به جریان آب رودخانه ای بسپارید. (البته اگر رودخانه ای هنوز در نزدیکی تان پرآب مانده باشد!)

«پیلار» هم در داستان «کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم» اثر پائولو کوئیلو همین کار را کرد! …

او گفت: “…نوشتنم به این خاطر است که در تلاشم تا غم و اندوه را به شادی، و تنهایی را به خاطره مبدل سازم. تا بتوانم پس از بازگو کردن داستانم آن را به پیدرا پرتاب کنم. بنا به گفته ی یکی از قدیسان در آن صورت است که آب قادر خواهد بود آنچه را آتش نوشته، خاموش گرداند…”

۲۲- تمرین کنید تا احساسات تان را فقط مشاهده کنید و در آنها گیر نیفتید!

به آنها نگاه کنید و ببینید چگونه می توانید با احساسات ناراحت کننده کنار بیایید و احساس بهتری را جایگزین آن کنید.

۲۳- وقتی دچار تنشی می شوید، عضلات خود را شل کنید و بدنتان را در وضعیت ریلکس قرار دهید.

این شل کردن و آرام کردن عضلات را از پاهایتان شروع کنید تا به صورت برسید.

دوست دارید بدانید واقعا چطور می شود اینکار را انجام داد؟

پس اینجا را بخوانید: کاهش اضطراب و افزایش تمرکز با ریلکسیشن

۲۴- موفقیت هایتان را بشمارید!

یک قلم و کاغذ بیاورید و همه ی کارهایی را که به خوبی انجام داده اید یا موفقیت آمیز بوده اند و نتایج خوب و پرثمری به بار آورده اند را برای خودتان فهرست وار بنویسید. به خودتان اجازه دهید بخاطرشان خوشحال باشید و به خودتان افتخار کنید، به جای اینکه مدام به کارهایی که نتوانسته اید انجام دهید فکر کنید.

۲۵- رویاهای تان را جایگزین تاسف ها و حسرت های تان بکنید.

هر وقت فکرتان به سراغ کارهایی رفت که باید قبلا انجام می دادید و ندادید و به خاطرشان حسرت می خورید، سریع فکرتان را به این سمت ببرید که از حالا به بعد چه کارهایی و چه برنامه ریزی هایی را باید و می توانید انجام دهید. با اینکار بجای اینکه خود را تخریب کنید، قدرت خود را دوباره باز می یابید.

۲۶- یک پنجره ی مخصوص نگرانی برای خود ایجاد کنید!

می پرسید چگونه؟ … مثلا مجموعاً بیست دقیقه در اول صبح و در اول بعدازظهر – هر وقت در طول روز، فکرهای ناراحت کننده و استرس زا به سراغ تان می آید، به خودتان یادآوری کنید که شما می توانید در مورد هر چیزی که دلتان می خواهد نگران باشید، اما فقط در کنار آن پنجره! و در آن دو زمان خاص!

۲۷- یک روز تمام، هر چه برچسب وجود دارد را از ذهن خود بیرون کنید.

هر وقت خواستید به چیزی در مورد خودتان یا در مورد هرچیز دیگری، برچسبِ بد یا نامساعد یا از این قبیل بزنید، مچ خودتان را بگیرید. آگاهانه انتخاب کنید که از برچسب زدن بر روی هر چیز پرهیز کنید. ما خیلی راحت تر می توانیم آرام شویم و آرامش مان را حفظ کنیم، اگر گفتگوهای منفی درونی مان را متوقف کنیم.

۲۸- اگر می شود، گاهی کمی گریه کنید.

گریه به شما کمک می کند تا مواد شیمیایی و هورمون های بدن تان آزاد شوند و حالت ذهنی مثبت تری برای شما ایجاد می کند و کمک می کند تا آرام شوید.

۲۹- باز هم یک قلم و کاغذ بیاورید و تمام چیزهایی را که می توانید بخاطرشان شکرگزار و قدردان باشید بنویسید.

هر چه قادر باشیم چیزهایی را که مایه ی شادمانی و لذت ما هستند بیشتر شناسایی کنیم و بخاطرشان قدردان باشیم، آنها باز بیشتر به سراغ ما خواهند آمد.

اگر دوست داشتید به این نوشته هم سری بزنید: قدرت قدردانی ات را از بند رها کن

۳۰- بیایید اصلا برای یک روز، (البته شاید فقط برای یک روز تا حالتان بهتر شود) :) یک کاری را انجام دهید.

هر وقت به این فکر افتادید که من باید اینگونه باشم، یا من نباید اینگونه باشم یا این موضوع باید اینگونه باشد یا چرا این موضوع اینطوری شد، یا این موضوع نباید اینطوری می شد و … با خودتان بگویید:“همینه که هست…!”

وقتی بتوانیم مسائل و امورمان را برای مدت کوتاهی هم که شده همانگونه که هست، بپذیریم، ذهن مان آرام تر می شود و فضای بهتری را ایجاد می کنیم تا بتوانیم راحت تر مسائل را آنطور که دوست داریم تحقق ببخشیم.

چگونه در مواجهه با تکنولوژی و دنیای دیجیتال به خود استراحت بدهیم؟

........................

اگر علاقمندید ادامه ی این مطلب را بخوانید لطفا به ۴۰ راه آسان برای اینکه بتوانیم کمی به خودمان استراحت بدهیم(۲) در وب سایت «یک روز جدید» بروید...


۴۰ راه آسان برای اینکه بتوانیم کمی به خودمان استراحت بدهیم(۱)
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: یک روز جدید ،مطالب مفید برای زندگی نکته های مفید ،آرامش در زندگی ،موفقیت و کامیابی

۴۰ راه آسان برای اینکه بتوانیم کمی به خودمان استراحت بدهیم(۱)

گاهی در زندگی با روحیه شاداب و خستگی ناپذیری به پیش می رویم. اما گاهی هم می شود که احساس می کنیم بیش از  ظرفیت جسمی، ذهنی و روحی مان را برای پیش رفتن در مسیر زندگی به کار گرفته ایم و احساس خستگی می کنیم.

از آنجایی که به نظر می رسد دنیا نمی تواند برای استراحت ما لحظه ای متوقف شود، شاید بتوانیم کارهایی انجام دهیم که همگام با گردش هر ثانیه و دقیقه و ساعت و روز و هفته و ماه و سالِ این کره خاکی و جهانی که لحظه ای به افتخار ما از تکاپو باز نخواهد ایستاد،  کمی به خود استراحت بدهیم و نیرو و توان از دست رفته ی خود را دوباره باز یابیم.

اگر شما نیز احساس می کنید که در حال حاضر از لحاظ جسمی، ذهنی، احساسی و حتی از زندگی در دنیای دیجیتال امروزی خسته اید، شاید این راهها بتواند برای استراحت، کمی به شما کمک کند:

لطفا اگر علاقمندید این راهها را بدانید، به نوشته ی ۴۰ راه آسان برای اینکه بتوانیم کمی به خودمان استراحت بدهیم(۱) در وب سایت «یک روز جدید» بروید...


خانه محبت
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۸ تیر ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: یک روز جدید ،دلنوشته های من ،مطالب مفید برای زندگی نکته های مفید ،هر روز یک شگفتی

خانه محبت

اینها دو دوستند. یکی انسان و دیگری یک کبوتر که در یک خانه زندگی می کنند. این دو موجود یکدیگر را دوست دارند.

کبوتر از دور به شنیدن صدای پای دوستش به هیجان می آید، انسان نیز از گوشه و کنار، راه رفتن و نغمه سرایی دوستش را مواظب است.

محبتعکس: http://dailynewsdig.com@

پرنده اتاقک کوچکی دارد که دوستش برایش درست کرده، در اینجا می خوابد و هر وقت یارش در خانه نیست، آزاد به آسمان ها پرواز می کند، گشتی می زند و گاهی در پناهگاه پنجره ای می نشیند و گویی گوش به صدای درون پنجره ها می دهد: شاید به زمزمه های دو دوست یا گفتگوی مادری با کودکش و یا سخن های دلباختگی دو یار. و سپس به پرواز آمده به سه کنج سردر خانه ها و گنبدها می نشیند.

این پرنده جز آهنگ دوستی و محبت صدای دیگری نمی شناسد.

چه این که زمزمه تنها آشنای دل اوست و از دوستش غیر از این آوازی به گوشش نخورده است.

این کبوتر بعد از ساعتهاکه پرواز می کند مجدداً به سوی آشیانه اش پر می کشد.

آنگاه از گوشه لانه اش انسان محبوبش را جستجو می نماید تا سرانجام سایه او را از پشت شیشه ها می بیند.

پس به خروش می آید و با نغمه های بریده اش او را صدا می کند.

اینقدر های و هوی سر می دهد تا آن انسان بر می گردد و پرنده اش را می بیند.

وی نیز بی قرار می شود، بیرون می آید و در کنار لانه کبوترش می نشیند.

چشمهای انسان به سوی پرنده است، میانشان حرفی نیست، اکنون سکوت است.

شاید دلهای آنها با هم در گفتگو هستند.

آه! چقدر زیباست عالم محبتی که حتی حیوانات را رام می کند و به آنها درس دوستی و فداکاری می آموزد.

عباس ثابت

از کتاب «برای دخترم»

راستی... اگر دوست داشتید سری هم به این نوشته ها در وب سایت «یک روز جدید» سر بزنید:

من آواز لالایی را انتخاب خواهم کرد!

زنگ تفریح (۱۰)

باز هم فرازی از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

امید داشتن، خوب است یا بد؟ (قسمت سوم)

امید داشتن، خوب است یا بد؟ (قسمت دوم)

درخششی از نور یک کتاب (چون رود جاری باش)

 

درسی برای امروز: دیرآموخته های محمدرضا شعبانعلی
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: یک روز جدید ،جملات زیبا ،مطالب مفید برای زندگی نکته های مفید ،توسعه مهارت های فردی personal development plan

درسی برای امروز: دیرآموخته های محمدرضا شعبانعلی

” هیچ جمله کوتاهی وجود ندارد که بتواند راه آرامش و شادی و رضایت را به ما نشان دهد. این راه، مسیری طولانی و پیچیده و مبهم و غیر قابل توصیف و البته لذتبخش است.”

محمدرضا شعبانعلی

بی شک همه ی ما در زندگی مان؛ لحظات، دقایق، روزها یا هفته هایی را سپری و تجربه کرده ایم که با خود درد و رنج و آه و حسرت به همراه داشته است.

چه شب ها که برای ناکامی های مان اشک ریختیم. چه مسیرهای پر پیچ و خمی که در آن گرفتار شدیم و نمی دانستیم کدامین مسیر، آرامش و لذت و رضایت بیشتری را برای مان به همراه خواهد داشت. گاه بیراهه رفتیم و گاه به اشتباه، طولانی ترین و دشوارترین راه را برای رسیدن به سرمنزل مقصودمان انتخاب کردیم.

روزهایی را سپری کردیم که نمی دانستیم چه چیز خوب است، چه چیز بد. کدامین راه درست است و کدامین راه نادرست. نمی دانستیم کی بهتر می بود که سکوت می کردیم و چه موقع بهتر بود تا زبان به سخن می گشودیم.

روزهایی که زندگی بهتر و آرام تر چون صندوقچه ای با قفلی سخت و آهنین در برابرمان قرار داشت و نمی دانستیم رمز آن، چگونه آرام آرام با دستهای مشتاق ما کشف و گشوده خواهد شد.

عصاره ی تمام آن لحظه ها، دقایق، روزها و هفته هایی که اینچنین پشت سر گذاشتیم را شاید بتوان در چند حرف و چند عبارت کوتاه فشرد و چشید!

شاید طعم این عصاره تلخ باشد، اما به مانند دارویی تلخ و شفابخش، زخمهای مان را التیام می بخشد و نیرو و انرژی لازم را به ما باز خواهد گرداند و با وسعتی که در جان و روح مان خواهد یافت، نویدبخش فردایی روشن تر، آرام تر و شادتر، بدون تجربه های مشابه قبلی خواهد بود. درآموخته های محمدرضا شعبانعلی

و البته طعم این عصاره برای آنان که می خواهند قبل از تجربه کردن چنین سختی ها و ناکامی هایی، آن را بچشند و مزمزه کنند و در جان و روح شان منزل کند، بسیار شیرین خواهد بود.

حال، محمدرضا شعبانعلی می خواهد چنین عصاره ای را در فایلی به نام «دیرآموخته ها» که حاصل تجربه های گرانبهای شخصی خود او در طی سال هاست، در اختیار دیگران قرار دهد تا دیگران قبل از آن که تلخی این دیرآموخته ها، کام نازنین شان را بیازارد، به شیرینی بچشند و در زندگی به خاطر بسپارند.

این فایل را می توانید از اینجا دانلود کنید:

لینک دانلود فایل پی دی اف دیرآموخته‌ها (محمدرضا شعبانعلی)

و از این پس، لینک این فایل در برگه ی فایل های شگفت انگیز نیز در دسترس خواهد بود.


امید داشتن، خوب است یا بد؟ (قسمت اول)
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٤ خرداد ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: یک روز جدید ،امید و امیدواری ،مطالب مفید برای زندگی نکته های مفید ،آرامش در زندگی

امید داشتن، خوب است یا بد؟ (قسمت اول)

“Never, never, never, never, never, never, never give up”

 

هرگز، هرگز، هرگز، هرگز، هرگز، هرگز، هرگز تسلیم نشو.

وینستون چرچیل

 حتما شما هم مثل من، جمله هایی مانند جمله ی بالا را که بر امید داشتن و تسلیم نشدن و صرفنظر نکردن از تعقیب خواسته ها، تاکید می کنند – تا دیگر شکی برایمان باقی نماند که نباید از امید دست بکشیم و بایستی در هر زمان و در هر شرایط و موقعیتی امید خود را حفظ کنیم – از اینطرف و آنطرف چیزهای زیادی شنیده اید و خوانده اید.

در این پست می خواهم از شما دعوت کنم تا با هم در مورد «امید» – این کلمه ی شگفت انگیز – و اینکه اصلا امید چیست؟ و تعریف آن چیست؟ و اینکه آیا امید داشتن در هر زمان و هر موقعیتی خوب است یا بد؟ و اینکه واقعا امید در زندگی ما چه نقشی ایفا می کند؟ و … کمی بیشتر فکر کنیم و در مورد آن صحبت کنیم.

بیایید اول ببینیم امید در حالت کلی به چه معناست:

امید، آن چیزی است که علیرغم اینکه شما در حال حاضر با مشکلی دست به گریبان هستید، اما ایمان دارید که همه چیز به زودی درست خواهد شد.

بله … شما در اعماق وجودتان اعتقاد دارید که همه چیز بهتر خواهد شد. شما امیدوار هستید و هر کاری را که در جهت بهبود آینده تان باشد انجام می دهید. شما در عین حال که از بدترین ها می ترسید، انتظار وقوع بهترین ها را دارید. امید برای نا امیدی شما از دستیابی به آرزوها و خواسته های تان، مانند یک پادزهر عمل می کند. امید، همان چیزی است که علیرغم تمام چیزهایی که دست و پایتان را گرفته و می خواهد شما را در جای خود متوقف کند، به شما قدرت می بخشد و شما را به جلو می راند.

حالا به نظر شما اگر بخواهیم امید را در یک جمله تعریف کنیم، چه می توانیم بگوییم؟

  • امید = وجود این احتمال که همه چیز بهتر خواهد شد.
  • امید = شانس بهبود
  • امید = جایگاهی مثبت در آینده
  • امید = پیش بینی یک رویداد یا نتیجه ی مثبت در آینده
  • امید = خوشحالی از بابت وقوع یک رویداد مطلوب ای که مربوط به آینده است
  • امید = من این قدرت را دارم که اوضاع را آنطور که دلم می خواهد پیش ببرم
  • امید = راه های زیادی برای رسیدن به هدف های من وجود دارد
  • امید = می دانم که هیچ راهی بر سر راه هدف هایم وجود ندارد که عاری از موانع باشد
  • و ….

همه ی تعاریف بالا و تعاریفی که احتمالا شما هم در حال حاضر در ذهن خود در مورد امید ساخته اید، می توانند درست باشند …

(اگر دوست دارید، تعاریف خودتان را با ما هم به اشتراک بگذارید)

من برای پیدا کردن جواب های بهتری برای سوال هایی که در بالا پرسیدم، در ابتدا به سراغ شخصی به نام شین لوپز (shane lopez) رفتم.

شین لوپز، محققی مشهور و برجسته در زمینه ی «امید» است. ماموریت او کمک به انسانها در هر رده ی سنی است برای اینکه بتوانند تا حد زیادی بر آنچه که در آینده شان به وقوع خواهد پیوست، کنترل داشته باشند. او به آنها می آموزد که برای آنچه که برای آینده شان می خواهند – چه برای مدرسه و تحصیل، چه در زمینه ی کاری و چه در زندگی شخصی چگونه هدف گذاری کنند.

پس از اینکه با کارهای شین لوپز و نتیجه تحقیقاتش بیشتر آشنا شدیم، به سراغ تحقیقات دیگری خواهیم رفت تا در این مورد بیشتر بدانیم …

به این بحث علاقمند هستید؟

پس لطفا در پست های بعدی «امید داشتن، خوب است یا بد؟» نیز با من همراه شوید…

.........

ادامه ی بحث، به زودی در وب سایت «یک روز جدید» ...


قصه های شهرزاد (۶): پنگوئن جسور
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: یک روز جدید ،قصه های شهرزاد ،دلنوشته های من ،شادی شادمانی خوشحالی

قصه های شهرزاد (۶): پنگوئن جسور

حالا دیگر چند ماه بود که از اولین روزی که پنگوئن کوچک در سرزمین یخ زده ی قطب جنوب و در  روزهای فوق العاده سرد و شرایط سختی که پدر و مادرش با مراقبت و فداکاری فوق العاده ای به او کمک کرده بودند تا پا به این دنیا بگذارد و رشد کند، می گذشت.

پنگوئن جسورعکس از : (paulnicklen (instagram@

 پرهای روشن و نرمی که روی بدنش را پوشانده بود، کم کم داشت جای خود را به پوست براق سیاه و سفیدش می داد.

او در بین هم سن و سال های خودش، از همه کنجکاو تر بود. همیشه دلش می خواست چیزهای جدید را تجربه کند. بعضی وقت ها کارهایی می کرد که هیچکدام از دوستانش انجام نمی دادند.

آنقدر که بقیه، نامش را پنگوئن جسور گذاشته بودند. راستش را بخواهید خودش هم از این اسم بدش نمی آمد و به خاطر این لقب به خود می بالید.

پنگوئن جسور، روی برف ها می پرید و روی یخ ها سُر می خورد. آنقدر خوب روی یخ ها سُر می خورد که انگار کسی به او اسکیت یاد داده بود.

پنگوئن جسور همیشه پرندگان دریایی را آن بالاها می دید که با دو بال خود در آسمان نیلگون پرواز می کردند. او هم دو بال کوچک داشت، اما مادرش به او گفته بود که آن دو بال کوچک برای پرواز کردن نیست، اما در عوض، او به زودی با این دو بال کوچکش می تواند در اقیانوس آنقدر خوب شنا کند که هیچ شناگری به پای او نخواهد رسید.

وقتی مرغ های دریایی را آن بالاها می دید که با بالهای خود در آسمان پرواز می کنند، افسوس می خورد که چرا او  نمی تواند مثل آنها پرواز کند.

......

لطفا اگر دوست دارید ادامه ی این قصه را بخوانید به قصه های شهرزاد (۶): پنگوئن جسور در وب سایت «یک روز جدید» بروید.

 

← صفحه بعد