درخششی از نور یک کتاب (چارلی چاپلین)

درخششی از نور یک کتاب (چارلی چاپلین)

در دسامبر سال ۱۹۲۸ پدرم سناریوی «دیکتاتور» را به پایان رسانید… پدرم نقش هیتلر و یک یهودی کوچک اندام سلمانی را برای خودش نگاه داشته بود.

او هنوز نتوانسته بود تصمیم بگیرد که پرسوناژ همیشگی خودش را با آن اندام کوچک و شلوار گشاد و کفشهای بزرگ ترک گوید. و می خواست نقش سلمانی یهودی که با این مشخصات جور در می آمد را هم بر عهده گیرد.

او این پرسوناژ را هم چون طلسمی قراردادی برای خود برگزیده بود. چون در تمام مدت فعالیت سینمائیش این پرسوناژ برای او مظهر خوشبختی بود. او بدین ترتیب میلیون ها نفر را خندانده بود و خودش هم لذت بسیار برده بود.

همه مردم دنیا فیلم هایش را دوست می داشتند و هنگامی که دست به مسافرتی میزد مردم برای دیدنش فعالیت بسیار نشان می دادند.

پدرم حکایت می کرد که یک بار در تئاتر چینی گرمان در هالیوود برای تقلید از او مسابقه ای ترتیب داده بودند که سی چهل نفر در آن شرکت داشتند و پدرم هم بطور ناشناس در این مسابقه شرکت می کند و رتبه سوم را بدست آورد. بعقیده او این یکی از عجیب ترین ماجراهای تاریخ تئاتر و سینما است...

برای خواندن ادامه ی این نوشته لطفا به وبسایت یک روز جدید بروید...

/ 0 نظر / 11 بازدید