درخششی از نور یک کتاب (رودخانه پیدرا-۲)

درخششی از نور یک کتاب (رودخانه پیدرا-۲)

کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم

… او می گفت:

گاهی از اوقات احساس تاثری داریم که نمی توانیم به آن فائق شویم. درمی یابیم که لحظه ی جادویی آن روز سپری شده و ما هیچ کار نکرده ایم. آن وقت زندگی افسون خود و هنر خود را پنهان می کند.

ما باید به سخنان کودکی که در ما هست گوش را دهیم. زیرا کودک لحظات جادویی را می شناسد. ما می توانیم اشک ها و تاثرات خود را خفه کنیم اما نمی توانیم صدای او را خاموش کنیم.

کودکی که ما در گذشته بوده ایم هنوز هم در زمان حال وجود دارد. خوشا به حال کوچک ها زیرا ملکوت آسمان ها به آنان تعلق دارد.

اگر دوباره متولد نشویم، اگر نتوانیم دوباره زندگی را با معصومیت و شور و شوق کودکی نگاه کنیم، زندگی دیگر هیچ معنایی نخواهد داشت.

به آن چه که کودکِ درون قلب ما می گوید توجه کنیم. از او شرمگین نباشیم. نگذاریم بترسد از تنهایی و از اینکه هیچ وقت به حرفش گوش نمی کنند.

اجازه دهیم که گاهی افسار سرنوشت ما را به دست بگیرد. این کودک می داند که هر روز با روز قبل فرق دارد.

کاری کنیم که خود را دوباره محبوب ببیند. کاری کنیم که لذت ببرد حتی به قیمت انجام کارهایی که عادت به انجامشان نداریم. حتی اگر این کار به نظر دیگری احمقانه باشد.

به خاطر داشته باشید که عقل آدم ها در برابر خداوند جنون است. اگر ما به حرف کودکی که در روحمان سکنی دارد گوش فرا دهیم، چشمان ما دوباره درخشیدن آغاز می کند و تماس خود را با حیات از دست نخواهیم داد.

از کتاب: « کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم»

نویسنده: پائولو کوئیلو

 برگردان: دل آرا قهرمان

بخش دیگری از این کتاب را در درخششی از نور یک کتاب (رودخانه پیدرا-۱) در وب سایت «یک روز جدید»  می توانید بخوانید. 

/ 0 نظر / 24 بازدید