درخششی از نور یک کتاب (وقتی نیچه گریست)

درخششی از نور یک کتاب (وقتی نیچه گریست)

…… برویر با وجود علاقه ای که به سخنان «نیچه» داشت، کم کم بی حوصله می شد. هدف او ترغیب بیمارش به پذیرش درمان با سخن گفتن بود و نظریه سود بردن از بیماری را تنها به عنوان پیش درآمدی برای پیشنهادش مطرح کرده بود. او باروری ذهن نیچه را به حساب نیاورده بود. از کوچک ترین دانه ی پرسشی که بر این زمین حاصلخیز می افتاد، فکری جوانه می زد و مبدل به درختی پر شاخ و برگ و سرسبز می شد.

صحبت نیچه گل کرده بود. به نظر می رسید آماده است ساعت ها در این باره به سخنرانی بپردازد. “بیماری مرا با حقیقت مرگ نیز آشنا کرد….. چشیدن طعم مرگ، به من وسعت دید و شجاعت بخشیده است. در مقام استاد، زبان شناس یا فیلسوف بودن مهم نیست. آن چه مهم است، شجاعت خود بودن است!”

سرعت نیچه افزایش یافته بود. به نظر می رسید از جریان یافتن فکرش، لذت می برد: “از شما ممنونم دکتر برویر. صحبت با شما به من کمک کرد تا عقایدم را یکپارچه کنم. بله من باید بیماری ام را تقدیس کنم، زیرا تمرینی است برای تن در دادن به رنج وجود.”

به نظر می رسید نیچه بر یک تصویر درونی خیره شده است. برویر دیگر احساس نمی کرد که گفت و گویی میان آن دو در جریان است. این احتمال هر لحظه وجود داشت که بیمارش قلم و کاغذ درآورد و شروع کند به نوشتن.

بالاخره نیچه به او نگریست و صریحاً او را مورد خطاب قرار داد: “آیا جمله ی ماندگار مرا که چهارشنبه به زبان آوردم، به خاطر دارید؟ “بشو، هر آن که هستی!” امروز می خواهم دومین عبارت ماندگار را به شما بگویم: “آن چه مرا نکشد، قوی ترم می سازد.” پس تکرار می کنم که بیماری برای من یک موهبت است.

.......

اگر علاقمند به خواندن ادامه ی این نوشته هستید، به برگه ی درخششی از نور یک کتاب (وقتی نیچه گریست)   در وب سایت «یک روز جدید» بروید. 

/ 0 نظر / 34 بازدید